أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

317

تجارب الأمم ( فارسى )

است و در جنگهاى بسيار شركت داشته . همهء آن جنگها پياپى بيايد . شايد اين زهره ، زهرهء خالد باشد كه بايد در اين باب نگريست . در آن روز ، زهرهء حويّه زرهى بر تن داشت كه پاره بود . به وى گفتند : - « خوب بود كه دستور مىدادى تا آن را رفو كنند . » زهره گفت : « چرا ؟ » گفتند : « بر تو بيمناكيم . » گفت : « اگر تير سواركارى ، همهء سپاه را بگذارد و از اين پارگى بگذرد و بر تن من نشيند ، اين نشانهء آن است كه خدا مرا دوست مىدارد . » شگفتا ، نخستين كسى كه در آن روز تير خورد هم او بود . پيكانى از همان سوراخ بر تن وى نشسته بود . [ 217 ] يكى گفت : تير را از تنش بيرون آريد . » زهره گفت : « رهايم كنيد . تا تير در تن من است ، زنده خواهم ماند . شايد نيزه‌اى ، زخمى ، به آنان زنم ، يا گامى در جنگ بردارم . » سپس ، سوى دشمن رفت و با شمشير زخمى بر شهر براز كه از مردم استخر بود بزد . آن گاه در ميان‌اش گرفتند و وى را بكشتند و پراكنده شدند . مردم بهرسير به يك ديگر بانگ زدند و از آب بگذشتند . سعد چون آنان را بديد و مسلمانان نيز در همان هنگام از آب مىگذشتند ، به سوى باروى شهر شتافتند و منجنيك‌ها بر بارو مىباريدند . مردى از پارسيان ، فرياد زد . - « زينهار [ 1 ] دهيد . » به وى زينهار دادند . سپس گفت : - « به چه مىزنيد . در شهر كسى نمانده است . » آن گاه ، از بارو بالا رفتند و به شهر بهرسير درآمدند و دروازه‌ها بگشادند و سپاه به شهر درآمد . كوشيدند كه از آب بگذرند . ديدند كه پارسيان قايق‌ها را ، هم از سوى خود ،

--> [ ( 1 ) ] زينهار دادن : امان دادن .